تبليغاتX
گام
تا شقایق هست زندگی باید کرد!
مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید.زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.

به نظرم دلنشین ترین حرفیه که جبران خلیل جبران زده. یه جواب قشنگ واسه وقتایی که چشماشونو می بندیم و تا حلق تو احساس فرو میریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 20:12  توسط نژ  | 

یکی از آرزوهام اینه که یه روزی بشه زانو رو هم مثل کلیه پیوند زد.

اون موقع دیگه لازم نیست انقدر نگران درست استفاده کردن از زانوهامون باشیم.چقدر کار جدید میشه کرد !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:11  توسط نژ  | 

وای

دیگه تحمل حرف نزدن رو ندارم.

دیگه نمیخوام وقایع سنگین رو ببینم و دم نزنم.

دیگه خسته شدم از این که حتی با خیال راحت نمیتونم سوار تاکسی بشم.

دیگه حالم به هم میخوره از آدمایی که بعد از یه مدت دوستی ساده باهات چیز بیشتری طلب می کنن ازت و اگه جوابشون رو ندی تنهاتر از قبل میشی.اما بازم ترجیح میدم تنها باشم اما آزاد...

دیگه بریدم از نگاه های مردم تو خیابون و متلک انداختنای یه سری آدم ضعیف النفس.

دیگه حتی لبخند زدن هامو کنترل می کنم.

 

بازم چسب روی دهنمه و همه ی اینا حرفای ذهنم بود.

 

همه اینا به خاطر اینه که من یه دختر ایرانیم؟!

اما باز هم با تمام وجودم دختر بودنم رو شکر می کنم چون باعث این نیستم که یه دختر دیگه مثل من شه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 20:15  توسط نژ  | 

امروز داشتم ابی گوش میدادم که میگفت:

"منو حالا نوازش کن

که این فرصت نره از دست

شاید این آخرین باره

که این احساس زیبا هست

 

منو حالا نوازش کن

همین حالا که تب کردم

اگه لمسم کنی شاید

به دنیای تو برگردم

 

هنوزم میشه عاشق بود

تو باشی کار سختی نیست

بدون مرز با من باش

اگرچه دیگه وقتی نیست"

 

یاد چند ماه پیش  خودم افتادم.فاصله زمانی زیادی نگذشته اما من چقدر عوض شدم.آدما به خاطر یه سری اتفاق ها تصمیم های جالبی میگیرن!!!  شاید ندونیم چرا .اما میگیریم.چون فکر می کنیم درست تره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 22:27  توسط نژ  | 

دیشب نه دیشبش شبی بود پراز گریه و خنده و ...

یادم نمیره!

رفیق هیچ وقت یادم نمیره!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:4  توسط نژ  | 

هموطن برخیز و عزم کار کن

                                   دوم خرداد را تکرار کن

 

ای همنوع من باری دیگر 

                       به غیرتت

                                 به هویتت

                                                و به ارزشت  بیندیش!

 

رای خاموش چیزی جز بی فکری نیست!

تو که برای خودت ارزشمندی رایت را به جنبش در آور.

من به میر حسین موسوی رای می دهم چون هویتم را دوست دارم.

 

رای من و رای تو و رای ملتمان جنبشی بزرگ است.بر پا خیز همنوع من !

 

                                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:56  توسط نژ  | 

خشونت پشت خشونت.

تجاوز پشت تجاوز.

چیز هایی که هرروز می بینم.

چیزهایی که هرروز می بینیم.

اما ساکتیم در حالی که میدانیم سکوت نشان رضایت است!

یعنی اینقدر برای دفاع ضعیف و حقیر شده ایم ؟

یا دیگر دفاع از  اخلاقیات حقیرشده و یا مفهوم انسانیت معنی ندارد ؟!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 21:55  توسط نژ  | 

چه راحت می توان دل کند !

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:0  توسط نژ 

حرفی باید                          

قلبی باید      

متنی شاید

 

حرفی دارم ناگفتنی تر از  سکوت

قلبی دارم از جنس رویای هبوط

متنی باید از ناله ی دور فلوت

 

آن ناله که من را به رویا می برد

آن ناله که به بودنت رنگی دهد

آن ناله که طعمی به بودن می دهد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:59  توسط نژ  | 

برای هر کدوم از ما یه کسایی یا یه جاهایی وجود داره که آشناتر از بقیه ی افراد یا جاهای اطرافمون به نظر میاد.یه آدمایی که واسمون خاطره میسازن.ادمایی که  تو جاها و مکان های عادی دور و ورمون رنگ میریزن به طوری که باعث میشن اون مکان ها واسمون عادی نباشه.یه جاهایی که وقتی از کنارشون رد میشیم یه عالمه خاطره یادمون میاد.یا از ته دل یه خنده ی شیرین میاد رو لب آدم یا یه اندوه دوباره جای خودشو تو قلب آدم یاد آوری می کنه.

بعد از یه مدت علاوه بر این خاطره ها و این حس هایی که نسبت به این آدم ها و جاها به وجود میاد یه عادت قشنگ هم میاد سراغت.یه چیزی که میخوای همیشه بتونی این چیز های قشنگ رو تا ابد قشنگ نگه داری.

اما بعضی موقع ها نمیشه.بعضی وقت ها می بینی همون آدم ها یا چیزهای آشنا واست چقدر غریبه شدن!

میبینی چقدر فاصله هست.اصلا باورمون نمیشه یه روزی وجود داشته که این چیز ها واسمون آشنا بوده.نه که باورمون نشه.برامون عجیب میاد.خیلی عجیب.یه جورایی دیگه خیلی ملموس نیست.چون سعی شده که فراموش بشه.البته چون هیچ وقت نمیشه چنین چیزایی رو فراموش کرد فقط یه خورده غیر ملموس تر میشن شاید.

انقدر دور شدیم و انقدر دور شدن که دیگه یه جورایی قبولوندن وجودش واسمون یه خورده سخت میشه.دقیقا همین موقع هاست که یه حس عجیب بهمون دست میده وقتی اون چیز ها یا کس ها رو میبینیم.یه چیز هایی یادمون میاد اما با یه لبخند نیمه تلخ .

همین موقع است که بهترین فرصته واسه فکر کردن.واسه عبرت گرفتن دوباره از تمام اشتباه ها.وقت نتیجه گرفتنه.تنها چیزی هم که لازمه اینه که آرامش باشه.فقط همین.چون اگه آرامش نباشه نمیتوتی متمرکز بشیم و باز هم اشتباه خواهیم کرد.ار این موقعیت استفاده کنیم.یه استفاده ی بهینه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 21:16  توسط نژ  |